بعد از ورود به بیمارستان،به سمت پذیرش رفت.خواست بگوید که پدرش است،که دست نگاه داشت.نگاهی به خود انداخت،به پیرهنشبه قیافه اش،به...گفت:من باغبان آقای علوی هستم،بگویید اینجا کارشان دارم.مسئول پذیرش رفت که به رئیس بیمارستان این خبر را بدهد.آقای علوی با شنیدن این حرف تعجب کرد،چراکه آنها اصلا باغ نداشتند.رفت مرد را ببیند.بله پدرش را دید.اشک در چشمانش حلقه زد و او را در آغوش کشید.و اما بعد،دست پدرش را گرفت و به تک تک اتاق های بیمارستان سر زدو به هر اتاقی که می رسیددست پدر را می بوسید و میگفتموضوعات مرتبط: حرف دلبرچسبها: مرد باغ بان , باغ بان , رامین شمس رامین شمس ...
ما را در سایت رامین شمس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 0 تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 2:52